عبید زاکانی(1)
عــربی را پر سید ند کــه چــونی ـ گفت ـ نه چنانکه خـــد ای تعالی خــواهد و نـــه چنـــا نکه شیطـان خـــواهــد و نه آ نگــونه کــه خــود خــواهم ـ گفتنــد ـ چگو نه ـ گفت زیــرا خــد ای تعالی خـــواهــد که من عــا بــد ی با شم و چنان نیم و شیطانم کـــا فــری خــواهــد و آ ن چنــان نیــم و خــود خـــو اهم کــه شــاد و صــا حب روزی و توانگــر باشم و چنا ن نـیــز نیستم ـ
حــکــا یت
مــرد ی زرد شتی بمرد و قرضی بر عهد ه او بما نــد ـ پس مرد ی پسر او را گفت ــ خـــا نـــه ات را بفروش و قر ضهای را که به گـــرد ن پــد ر ت بود بپرد از ـ گفت ـــ اگــر چنا ن کنم پد ر م به بهشت شود ـ گفت ـ نــی ـ گفت پس بگذ ار او د ر آ تش باشد و من د ر خانه خود به آرامش ـ
حـکایت
مــــرد ی با خشم خویش نزد حاکم آمـــد و خواست تا سخنی گوید که ناگهان باد ی از او بجست ـ پس روی به قفای خــود کرده و گفت ــ آیا تــو میگوئی یا من بگو ئیم ـ
حکایت
شخصی به مزاری رسید ـ گــوری سخت د راز بد ید ـ پر سید این گور کیست ـ گفتند ـ از ان علمد ار رسول است ـ گفت ـ مگر با علمش د ر گور کرد ه اند ـ
حکایت
شخصی دعوای خـــد ائی می کرد ـ او را پیش خلیفه برد ند ـ او را گفت ــ پارسال یکی اینجا د عوای پیغمبری می کرد او را بکشتند ـ گفت ـ نیک کرد ه اند که او را من نفر ستاد ه بو دم
حکـــا یت
پد ر حجی د و ماهی بزرگ بد م داد که بفروشد ـ او د ر کوچه ها میگرد انید ـ بر د ر خانه ای رسید زنی خوب صورت او را د ید گفت که یک ماهی به من بد ه تا ترا کو ـ ـ بد هم حجی ما هی بد اد و کو ـ ـ بستد خوشش آمـــد ما هی د یگر بد اد و ـ ـ ـ د یگر بکرد پس بر د ر خانه نشست گفت ــ قد ری آب می خواهم آن زن کوزه بد و د اد و بخورد و کوزه بر زمین زد و بشکست ـ نا گاه شوهرش را از د ور بد ید د ر گریه افتاد ـ مرد پر سید که چرا گریه می کنی ـ گفت ـــ تشنه بود م از این خانه آب خواستم کوزه از د ستم بیفتاد و بشکست ـ د و ماهی د اشتم خاتون به گرو کوزه بر د اشته است و من از ترس پد ر به خانه نم یارم رفت ـ مرد با زن عتاب کرد که کوزه چه قد ر د ارد ـ ماهی ها بگرفت و به حجی د اد تا به سلامت روان شد ـ
حکا یت
مولا نا قطب الد ین به راهی میگذ شت ـ شیخ سعد ی را د ید که شاشه کرد ه و ک ـ ـ د یوار می مالید تا استبراء کند ـ گفت ـ ای شیخ چرا د یوار مرد م سوراخ میکنی ـ گفت ـ قطب ایمن باش که بد ان سختی نیست که تو د ید ه ای ـ
حکا یت
شخصی د ر د هلیز خا نه زن خود را می گا ـ ـ و زن سیلی نرم د ر گردن شوهر میزد ـ درویش سوال کرد ـ زن گفت ـ خیرت باد ـ گفت ـ شما د ر این خانه چیزی می خور ید ـ زن گفت ــ مــن ک ـ ـ می خورم و شوهرم سلی ـ گفت ـ من رفتم این نعمت بد ین خاند ان ارزانی باد ـ
حکایت
فصادی رگ خاتونی بگشاد ـ خاتون هر چه می پر سید می گفت ـ از پیری خون است ـ چون نیشتر بد و رسید باد ی از وی جد ا شد ـ گفت ـ ای استاد این نیز از پیری خون با شد ـ گفت ـ نه خاتون از فراخی کو ـ ـ باشد ـ
حکا یت
شخصی با سپری بزرگ به جنگ ملاحده رفته بود ـ از قلعه سنگی بر سرش زدند و سرش بشکست ـ برنجید و گفت ـــ ای مردک کوری ـ سپر بدین بزرگی نمی بینی و سنگ بر سر من میزنی ـ
حکایت
شخصی را پسر در چاه افتاد ـ گفت ـــ جان بابا جائی مرو تا من بروم رسمان بیاورم و تو را بیرون بکشم ـ
حکایت
موذنی بانگ می گفت و می دوید ـ پرسیدن که چرا می دوی ـ گفت ـــ می گویند که آواز تو از دور خوش است می دوم تا آواز خود بشنوم ـ
حکایت
سلطان محمود پیری ضعیف را دید که پشتواره ای خار می کشد ـ بر او رحمش آمد گفت ـــ ای پیر دو سه دینار زر می خواهی یا دراز گوش یا دو سه گوسفند یا باغی که به تو دهم تا از این زحمت خلاصی یابی ـ پیر گفت ــــ زر بده تا در میان بندم و بر دراز گوش بنشینم و گوسفندان در پیش گیرم و به باغ روم و به دولت تو در باقی عمر آنجا بیاسایم ـ سلطان را خوش آمد و فرمود چنان کردند ـ
حکایت
شخصی از مولانا عضد الدین پرسید که چونست که در زمان خلفا مردم دعوای خدائی و پیغمبری بسیار می کردند و اکنون نمی کنند ـ گفت ـــ مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان به یاد می آید و نی از پیغامبر ـ
حکایت
جمعی وردکی به جنگ ملاحده رفته بودند ـ در بزگشتن هریک سر ملحدی بر چوب کرده می آوردند ـ یکی پائی بر چوب می آورد ـ پرسیدند این را کی کشت ـ گفت ـــ من ـ گفتند ـــ چرا سرش نیاوردی ـ گفت ـــ تا من برسیدم سرش برده بودند ـ
حکایت
وردکی پای راست بر رکاب نهاد و سوار شد ـ رویش از کفل اسب بود او را گفتند ـ باژگونه بر اسب بنشسته ای ـ گفت ـــ من باژگونه ننشسته ام اسب چپ بوده است ـ
حکایت
زنی و پسرش در صحرا به دست ترکی افتادند هر دو را بکر ـ ـ ـ و برفت ـ مادر از پسر پرسید که اگر ترک را ببینی بشناسی ـ گفت ـ د ر زمان کر ـ ـ ـ رویش از طرف تو بود تو او را زود تر بشناسی ـ
حکایت
شخصی مولانا عضد الدین را گفت ـــ اهل خانه من نادیده به دعای تو مشغولند ـ گفت چرا نادیده ـ شاید دیده باشند ـ
حکایت
ترک پسری در راهی می رفت و این می خواند ـ مست شبانه بودم و افتاده بی خبر ـ غلامباره ای بشنید و گفت ـ آه آن زمان من بد بخت گردن شکسته کجا بودم